پرش به محتوا

دنیای کوچک من

حرف هایی از ماورای دنیایی کوچک …

بچه که بودم آرزو داشتم فضانورد بشم، ستاره ها رو خیلی دوست داشتم و کتاب های ستاره شناسی هم میخوندم.وقتی بزرگتر شدم فهمیدم فضانورد شدن یه آرزوی محاله و تازه ستاره ها اونقدر هم جذاب نیستن… .

حدودا سیزده ساله بودم که آرزوم رو به خبرنگار شدن تغییر دادم، خب به نظرم خبرنگار شدن خیلی هیجان انگیز بود، میتونم بگم اون موقع به خیلی جاها سر زدم و خیلی راجع بهش تحقیق کردم ولی نمیدونم چرا الان خبرنگار نیستم… .

وقتی وارد دبیرستان شدم عاشق سینما شدم، مجله های سینمایی و انجمن سینماگران جوان و … خلاصه مطمئن بودم که کارگردان بزرگی میشم ولی نتونسنستم خانواده ام رو متقاعد کنم که به هنرستان هنر برم، بنابراین تصمیم گرفتم ریاضی بخونم… .

من واقعا ریاضی رو دوست دارم، خوندن ریاضی برام خیلی شیرینه و هنوزم که هنوزه وقتی کتابای مربوط به ریاضی رو میخونم، زمان رو فراموش میکنم… .

وقتی رفتم برای ثبت نام، مدیر که همکار مادرم بود، پیشنهاد کرد : (( چون ریاضی دخترت خوبه اونو بنویس تجربی، اینجوری میتونه رتبه ی خوبی تو کنکور بیاره.)) . خلاصه اینجوری شد که آرزوی ریاضیدان شدن هم از سرم پرید.

رسیدیم پشت کنکور، تو این مرحله از زندگیم تمام کاخ آرزوهام رو سرم خراب شد و تنها کاری که میکردم این بود که از این کلاس به اون کلاس برم و حتی جمعه هم کلاس داشتم، آخر شب هم اونقدر خسته بودم که حوصله ی آرزو کردن نداشتم.

سال اول نتونستم رشته ی خوبی قبول بشم . از مهر ماه ۸۴ شروع کردم به خوندن واسه کنکور ۸۵ ، چون دیگه مدرسه نمیرفتم وقتم خیلی آزاد بود و برخلاف سال قبل ۲ تا کلاس بیشتر نرفتم… .

حالا سرم خلوت تر شده بود ولی باز هم نمیتونستم آرزو کنم، خلاصه از اونجایی که ریاضی و فیزیک رو دوست داشتم، روزانه تمام وقتم رو به این دو تا درس اختصاص دادم، نتیجه اینکه با ۷۰% ریاضی و ۸۰% فیزیک و ۴% زیست رتبه ی ۶۰۰۰ آوردم و مهندسی شیلات قبول شدم. یادمه وقتی واسه انتخاب رشته پیش استادم رفتم گفت : (( اگه زیستت رو فقط ۴۰ درصد زده بودی، رتبه ات ۳ رقمی میشد.)) خب ولی برای من مهم نبود، حتی الان هم پشیمون نیستم.

وقتی رفتم دانشگاه فهمیدم رشته ها با هم فرقی نمیکنن و فقط دانشکده ها متمایز هستند. خلاصه حتی تو دانشگاه هم با اینکه دیگه اونقدر ها سرم شلوغ نبود نمیتونستم واسه آینده ام آرزویی بکنم… .

من مهندس شیلات شدم ولی در حال حاضر بیکارم، البته رفتم بنگاه کاریابی واسه پیدا کردن کار و اونا بهم گفتن : (( با این مدرکت هیچ کار مناسبی برات نداریم، اگه کامپیوتر بلدی و زبان میتونی منشی خوبی بشی.))

گفتن این حرف ها از زبون بقیه خیلی راحته ولی وقتی حتی ۱ دقیقه خودشون رو جای کسی بذارن که ۳ سال و اندی فاصله ی ۱۰۰۰ کیلومتری دانشگاه تا خونه رو رفته و اومده حداقل کمی با احترام صحبت میکنن… .

با خودم فکر کردم من هنوز هم میتونم کاری رو انجام بدم که دوست دارم، اینجا بود که یاد یه دوست قدیمی افتادم، دوستی که از بچگی همراهم بود و همیشه تو تنهایی هام باعث دلگرمی ام میشد، اون نمیتونه حرف بزنه ولی حرف های من رو خوب میفهمه… .

اون هم مث من بزرگ شد و پیشرفت کرد، حالا که فکر میکنم میبینم همیشه جعبه ی نقاشی ام همراهم بوده، من واقعا نقاشی کردن رو دوست دارم، شاید باید یه نقاش بشم… .

یاد یه دوست قدیمی افتادم، دوستی که از بچگی همراهم بود ... جعبه نقاشیم ... شاید باید یه نقاش بشم. (طراح : سمیرا)

اولین کسی که تو این کره ی خاکی شناختم مادرم بود.

اولین کسی که تو این کره ی خاکی شناختم مادرم بود. اولین چیزی که در موردش کنجکاو بودم، سکه های فلزی بودن. اولین کسی که بعنوان دوستم شناختم، دختری به اسم الهه بود. اولین باری که حس انتظار رو شناختم، منتظر پدرم بودم. اولین باری که دلتنگ شدم، دوساله بودم، وقتی بود که به مدت یک هفته بدلیل مسافرت پدر و مادرم، اونها رو ندیدم. اولین حیوونی که تو دستام گرفتم، یک جوجه ی زرد کوچیک بود. اولین عروسکی که داشتم یه عروسک صورتی پارچه ای بود. اولین هدیه ای که گرفتم یه عروسک آوازخون بود. اولین باری که احساس کردم بزرگ شدم، سه ساله بودم اون موقع تازه خواهرم به دنیا اومده بود. اولین چیزی که یاد گرفتم بنویسم الفبای انگلیسی بود …

اولین چیزی که یاد گرفتم بنویسم الفبای انگلیسی بود.

خب من امروز راجع اولین های زندگی ام فکر کردم، نمیدونم چرا به این فکر افتادم ولی خوشحالم چون بعد از مدت ها سمیرای دوساله رو دیدم که خیلی دلم براش تنگ شده بود… دیدمش که با نگاه کنجکاو دنبال کشفیات جدیده و همه چیز براش جالبه، سکه های فلزی نو، عروسک پارچه ای صورتی و … . این حس خوبیه به شما هم پیشنهاد میکنم که به یاد بیارید. اینجوری به فاصله ی طولانی که طی کردیم تا به اینجا رسیدیم پی میبریم و برای ادامه ی راه میتونیم بهتر برنامه ریزی کنیم.

خوشحالم چون بعد از مدت ها سمیرای دوساله رو دیدم که خیلی دلم براش تنگ شده بود...

یه مطلب جالب که شاید خیلی از وبلاگ نویس ها ازش مطلع نیستن، قابلیت وبلاگ نویسی از طریق Word 2007 هست، طوریکه برای ارسال یه مطلب لازم نیست کاربر وارد کنترل پنل وبلاگش بشه و میتونه خیلی راحت مستقیما از طریق آفیس، بلاگ خودش رو بروز کنه. مزیت دیگه این ویژگی برای اونایی هست که مطلب خودشون رو اول توی Word مینویسن و بعد اونو توی ادیتور سایت شون کپی میکنن. دسته سوم هم کسانی هستن که مثل خود من زیاد از ادیتور ساده وردپرس و … خوششون نمیاد که میتونن از طریق Word، به یه ویرایشگر متن کامل برسند. برای اینکار کافیه از نوشتن تا مشاهده مطلب رو فقط با ۳ قدم طی کنیم :

۱٫ قدم اول: شروع
دکمه منوی بالا سمت چپ ورد رو بزنید و از منوی Publish، گزینه Blog رو انتخاب کنید.

Microsoft Word 2007 -> Menu -> Publish -> Blog

2. قدم دوم: انتخاب بلاگ
توی پنجره ای که باز شده، دکمه Register Now رو بزنید و از منوی باز شو، نوع وبلاگ خودتون (WordPress) رو انتخاب کنید.

Register Now -> WordPress -> Next

3. قدم سوم: مشخصات کاربری
ادامه مطالعه …

به نظر من قشنگ ترین اسمی که بشه مترادف با Lobbyist انتخاب کرد، سوداگران هست. سریالی که توی اون چند گروه از سوداگران و دلالان اسلحه و مهمات جنگی، تروریست بودن و نبرد برای بردن بازار اسلحه رو به نمایش درمیارن. یکی از چیزهای جالبی که توی این سریال نظر منو جلب کرد، شمار بالای بازیگران مشترک این سریال با سریال زیبای جومونگ بود. از این افراد “سونگ ایل گوک” یا همون جومونگ خودمون، وزیر اعظم، هموسو نقش هایی هستن که تا اواخر سریال، داستان رو طی میکنن (عکس از سه بازیگر رو توی ادامه مطلب گذاشتم).

سوداگران – Lobbyist – 로비스트

سوداگران

سوداگران

مشخصات :

  • اسم سریال : سوداگران – لابیست
  • ژانر : اکشن ، درام
  • تعداد قسمت ها : ۲۴
  • پخش : شبکه SBS
  • محصول سال ۲۰۰۷

بازیگران اصلی :

  • سونگ ایل گوک | Song Il Gook | 송일국  در نقش “کیم جوهو | هری”
  • جانگ جین یانگ | Jang Jin Young | 장진영 در نقش “یو سویونگ | ماریا”
  • هان جه سوک | Han Jae Suk | 한재석 در نقش “کانگ ته هیوک”

خلاصه داستان :

همونطور که قبلا هم گفتم داستان درباره عده از باندهای رسمی و غیر رسمی خرید و فروش اسلحه و جنگ افزار های مختلف هست. هری و ماریا دو دوست دوران کودکی هستند که با کشته شدن پدر هری در جنگ از هم جدا میشن و هردو، تا بزرگ شدن، سختی های زیادی رو تحمل میکنن. سرنوشت هری و ماریا رو بدون اینکه بدونن دوستای بچگی همدیگه هستن، وارد دو دسته سوداگر اسلحه میکنه و با گذشت زمان ادامه مطالعه …

ننگ بر هر چی سرعت پایینه !
ننگ به کسانی که سرعت ۲۵۶ به آدم میفروشن ولی برای دانلود ۲۰ مگ، یه شب تا صبح کافی نیست !
و ننگ بر شاتل که چند روز هست میخوام پست جدید بذارم اینجا، ولی ادیتورم کامل لود نمیشه، حتی الان هم !

شاهکار سرعت شاتل !

شاهکار سرعت اینترنت شاتل !

پ ن ۱ : سمیرا جان، به عنوان نویسنده و هم بلاگی، به دنیای کوچیک خوش اومدی
پ ن ۲ : چون همچنان مشکل سرعت دارم، باز هم نتونستم پست جدید بدم … شرمنده
پ ن ۳ : مراحل آپ کردن این عکسی که گذاشتم، نیم ساعتی بیش طول نکشید ! به لطف اینترنت پرسرعت شاتل !

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد! روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه! هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه بر گشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیر مرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت! پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیر مرد کودن! چند روز بعد نیرو های دولتی برای سرباز گیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سر زمینی دور دست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد. همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیر مرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت:از کجا میدانید که…؟

The strength of a man
قدرت و صلابت یک مرد

The strength of a man isn’t seen in the width of his shoulders
It is seen in the width of his arms that encircle you

قدرت و صلابت یه مرد در پهن بودن شونه هاش نیست
بلکه در این هست که چقدر میتونی به اون تکیه کنی و اون میتونه تو رو حمایت کنه

The strength of a man isn’t in the deep tone of his voice
It is in the gentle words he whispers

قدرت و صلابت یه مرد این نیست که چقدر بتونه صداش رو بلند کنه
بلکه در اینه که چه جملات ملایمی رو میتونه تو گوشات زمزمه کنه

The strength of a man isn’t how many buddies he has
It is how good a buddy he is with his kids

قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چند تا رفیق داره
بلکه در این هست که چقدر با فرزندان خودش رفیق هست

The strength of a man isn’t in how respected he is at work
It is in how respected he is at home

قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چه قدر در محیط کار قابل احترام هست
بلکه در این هست که چقدر در منزل مورد احترام هست

The strength of a man isn’t in how hard he hits
It is in how tender he touches

قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چقدر دست بزن داره
بلکه به این هست که چه دست نوازشگری میتونه داشته باشه

The strength of a man isn’t how many women he’s Loved by
It is in can he be true to one woman

قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چند تا زن عاشقشن
بلکه به این هست تنها عشق واقعی یه زن باشه

The strength of a man isn’t in the weight he can lift
It is in the burdens he can understand and overcome

قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چه وزنه سنگینی رو میتونه بلند کنه
بلکه بستگی به مسائل و مشکلاتی داره که از پس حل اونا بر بیاد

Beauty of a Woman
زیبایی یک زن

The beauty of a woman Is not in the clothes she wears… The figure she carries
Or the way she combs her hair

زیبایی یه زن به لباسهایی که پوشیده… ژستی که گرفته
و یا مدل مویی که واسه خودش ساخته نیست

The beauty of a woman must be seen from her eyes
Because that is the doorway to her heart, The place where love resides

زیبایی یه زن باید از چشماش دیده بشه
به خاطر این که چشماش دروازه ی قلبش هستند، جایی که منزلگه عشق میتونه باشه

The beauty of a woman Is not in a facial mole
But true beauty in a woman is reflected in her soul

زیبایی یه زن به خط و خال صورتش نیست
بلکه زیبایی واقعی یه زن انعکاس در روحش داره

It is the caring that she lovingly gives
The passion that she shows
The beauty of a woman
With passing years-only grows

محبت و توجهی که عاشقانه ابراز میکنه
هیجانی که در زمان دیدار از خودش بروز میده
زیبایی یک زن هست
چیزی که با گذشت سالیان متمادی افزایش پیدا میکنه

شاید از تیتر این ارسال من فکر کنید که اینم یه سریال جدید از لی جونکی (Lee Junki) بازیگر محبوب سینمای کره، هست که قراره به زودی پخش بشه ! ولی کاش اینطور بود !

بر اساس خبری که از کلوپ هوادارن لی جونکی منتشر شده، امروز آغاز دوران خدمت سربازی لی جونکی بود !

لی جونکی به خدمت سربازی اعزام میشود !

Enlistment:May 3rd 2010

Return:Feb 16th 2012

طبق این خبری که اعلام کردم، لی جونکی، بازیگری که با بازی در سریال زیبای ایلجمه (Iljimae) درخشید، از امروز ادامه مطالعه …

شاید بی انصافی باشه که زیبایی یه فیلم رو فقط به محبوب بودن بازیگر اصلی اون فیلم نسبت بدیم، ولی بی شک با بازی “لی جونکی” توی مجموعه “زمانی بین سگ و گرگ بودن” دیگه حرفی برای انتقاد از سریال باقی نمیمونه ! علاوه بر اون گردش بین نیروی پلیس و باند تبهکاران و اجرای نقش یه مامور مخفی پلیس، قرار گرفتن عشق بعد از هیجان و استرس، همگی از جمله عوامل جذابیت سریال محسوب میشن

در کل الان که این پست رو ویرایش میکنم، قسمت ۱۰م سریال هستم و با اینکه هنوز سریال رو تموم نکردم ولی به کسانی که عشق هیجان هستن، این سریال رو شدیدا پیشنهاد میکنم

هوای گرگ و میش – Time Between Dog and Wolf – 개와 늑대의 시간

هوای گرگ و میش

مشخصات :

  • اسم سریال : هوای گرگ و میش – زمان بین سگ و گرگ
  • ژانر : اکشن ، درام
  • تعداد قسمت ها : ۱۶
  • پخش : شبکه MBC
  • محصول سال ۲۰۰۷

بازیگران اصلی :

  • لی جونکی | Lee Jun Ki | 이준기  در نقش “لی سو هیون | کِی”
  • نام سانگ می | Nam Sang Mi | 남상미 در نقش “سو جی وو | آری”
  • جانگ کیونگ هو | Jung Kyung Ho | 정경호 در نقش “کانگ مین گی”

خلاصه داستان :

لی سو هیون بعد از اینکه در دوران کودکی شاهد کشته شدن مادرش به دست یکی از اعضای گروه تبهکار چونگ بانگ بوده، در خانواده یکی از اعضای پلیس NIS به فرزند خواندگی گرفته میشه و زندگی جدیدش رو در کنار خانواده جدید و بردار جدیدش کانگ مین گی آغاز میکنه.

جی وو دخنری است که سو هیون در کودکی باهاش آشنا و بهش علاقه مند میشه و با گذشت زمان، این دختر به عشق مشترک دو برادر ناتنی تبدیل میشه، بی خبر از اینکه او دختر قاتل مادرش است !

در تمامی این دوران، لی سو هیون از کابوس های شبانه مرگ مادرش و مشخصاتی که از قاتل مادرش به یادش مونده رنج میبره تا اینکه ادامه مطالعه …

بعد از استقبالی که از پخش جومونگ ۱ از شبکه سه شد، از اینکه شنیدم قراره جومونگ ۲ هم از تلویزیون ایران پخش بشه، اصلا تعجب نکردم یا بهتر بگم یه جورایی منتظر هم بودم که این خبر زودتر علنی بشه که خدا رو شکر شد !

“جومونگ ۲″ یا به روایتی همون “امپراتوری بادها” که با نام “سرزمین بادها” قراره از شبکه ۳ پخش بشه، ادامه داستان حکومت جومونگ هست که به پسرش “یوری” رسیده است ! نقش نوه جومونگ رو “سونگ ای گوک” بازی میکنه که توی افسانه جومونگ هم نقش جومونگ رو خودش ایفا کرده بود !

بد نیست بدونید که این سریال توی جشنواره برترین های ۲۰۰۸ از شبکه KBS برنده ۴ جایزه شده !

گویا قرار بر این شده که قسمت اول این سریال سه شنبه ها، ساعت ۲۰:۴۵ از شبکه ۳ سیما پخش بشه !

امپراتوری بادها | The Kingdom of The Winds | 바람의 나라

امپراتوری بادها

امپراتوری بادها

مشخصات :

  • اسم سریال : امپراتوری بادها – سرزمین بادها !
  • ژانر : تاریخی ، درام
  • تعداد قسمت ها : ۳۶
  • پخش : شبکه KBS2
  • پخش دوبله فارسی : IRIB3 TV
  • زمان پخش فارسی : سه شنبه ها – ساعت ۲۰:۴۵
  • محصول سال ۲۰۰۸

بازیگران اصلی:

  • سونگ ایل گوک | Song Il Gook | 송일국  در نقش “شاهزاده موهیول”
  • چویی جانگ وون | Choi Jung Won | 최정원 در نقش “شاهزاده یئون”
  • چارک گان هیونگ | Park Gun Hyung | 박건형 در نقش “دو جین”
  • جانگ جین یونگ | Jung Jin Young | 정진영 در نقش “پادشاه یوری”

داستان سریال پیرامون زندگی نوه “جومونگ” به نام “موهیول” هست که نفرین شده به دنیا میاد ! و این نفرین، سرنوشت اونو طوری رقم زده که باید پدر و مادر، خواهر و برادر و اطرافیان خودش رو بکشه و در نهایت ادامه مطالعه …