پرش به محتوا

دنیای کوچک من

حرف هایی از ماورای دنیایی کوچک …

بایگانی

بایگانی نویسنده

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ (*)وَمَا أَدْرَاکَ مَا لَیْلَةُ الْقَدْرِ (*)لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ (*)تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ (*)سَلامٌ هِیَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ (*) (سوره قدر – آیات ۱-۵) ما، آن (قرآن) را در شب قدر نازل کردیم و تو چه می‌دانی شب قدر چیست؟

شب قدر، از هزار ماه بهتر است، فرشتگان و روح در این شب به اذن پروردگار خود، برای تقدیر هر کاری نازل می‌شوند، آن شب انباشته از سلا‌مت و برکت و رحمت، تا طلوع صبح است.

درباره سوره قدر، شب قدر، معنای قدر، تعیین شب قدر، تکالیف شب قدر و شیوه‌های بهره‌جویی از این شب بزرگ و ارتباط با خداوند مهربان، مطالب قابل اهمیتی وجود دارد که ما خلا‌صه آن را مورد مطالعه قرار می‌دهیم.

ثواب قرائت

امام باقر (علیه السّلام) فرموده است: هر کس سوره انا انزلناه را با صدای بلند بخواند، مثل کسی خواهد بود که شمشیر به دوش گرفته و در راه خداوند جهاد می‌کند و هر کس آن را پنهان و آهسته بخواند، مانند کسی است که در راه خدا، به خون خود غلتیده است.۲

امام حسن عسگری (علیه السّلام) فرموده: فلا‌ یفوتک احیاء لیله ثلا‌ث و عشرین؛ اگر نتوانستی در شب‌های دیگر احیا داشته باشی، سعی کن احیا و شب‌زنده‌داری شب بیست‌و سوم را از دست ندهی.

معنای شب قدر

چرا این شب، شب قدر نامیده شده، در آن چه اسراری نهفته و چه وقایع و حوادثی در آن رخ داده و رخ می‌دهد؟

مفسران قرآن کریم با استفاده از قرآن و احادیث پیشوایان معصوم(علیهم‌السلا‌م)، درباره نامگذاری این شب به شب قدر مطالب و دلا‌یل زیادی آورده‌اند که مهم‌ترین و مناسب‌ترین آنها بدین شرح است:

آن شب انباشته از سلا‌مت و برکت و رحمت، تا طلوع صبح است.

1- شب قدر، یعنی شب بزرگ و باعظمت، زیرا در قرآن کریم قدر به معنای منزلت و بزرگی خداوند عالم آمده همچنان که در این آیه می‌خوانیم: ما قدر وا… حق قدره۳ آنان عظمت خداوند را نشناختند و حبیش در کتاب وجوه القرآن لیله القدر را به لیله العظمه معنا کرده۴ رمز این بزرگی هم در خود سوره قدر بیان گردیده است آنجا که می‌فرماید: شب قدر، از هزار ماه بهتر است.

۲- شب باارزش و پرقیمت، جهت دیگری برای معنای قدر می‌تواند باشد، زیرا از یک سو در همین سوره می‌خوانیم: عبادت در این شب از عبادت در هزار ماه بهتر و باارزش‌تر است در فارسی هم می‌گوییم: قدر جوانی، قدر سلا‌مت و نعمتی را که در اختیارداری، بدان.

۳ -قدر به معنای سختی معیشت نیز آمده، در قرآن کریم می‌خوانیم: و من قدر علیه رزقه فلینفق مما آتاه ا… هر کس گرفتار تنگی روزی و تنگدستی در زندگی شود، مقداری از آنچه را خداوند به او عطا کرده، در راه خدا انفاق نماید.

۴- طبق آیات متعدد قرآن کریم، قدر به‌معنای اندازه‌گیری، تقدیر و تنظیم امور آمده است. در آیه‌ای می‌خوانیم: ما قرآن را در شب مبارکی نازل کردیم و ما همواره بیم‌دهنده بوده‌ایم و در آن شب: فیها یفرق کل امر حکیم هر کاری، بر طبق حکمت خداوند، تعیین و تنظیم می‌گردد.

راغب اصفهانی، می‌نویسد: لیله القدر ‌ای لیله قیضها لا‌مور مخصوصه شب قدر، یعنی شبی که خداوند برای تنظیم و تعیین امور مخصوصی، آن را آماده و مقرر فرموده است.

طبق روایات فراوانی که وارد شده، در شب قدر سرنوشت افراد برای سال آینده، مانند: رزق و روزی، مرگ و میر، خوشی و ناخوشی و امور و حوادث دیگر زندگی، براساس استعدادها و لیاقت‌ها، رقم می‌خورد و این تقدیر و تنظیم حکیمانه هم در انسان هیچگونه اجبار و سلب اختیاری به‌وجود نمی‌آورد.

درباره تنظیم و تقدیر سرنوشت افراد در شب قدر برای سال آتی آنان، امام صادق (علیه السّلام) فرموده است: التقدیر فی لیله القدر تسعه عشر، والا‌برام فی لیله احدی و عشرین، والا‌مضاء فی لیله ثلا‌ث و عشرین تقدیر امور و سرنوشت‌ها در شب نوزدهم، تحکیم آن در شب بیست و یکم و امضای آن در شب بیست و سوم صورت می‌گیرد.

آری، به‌خاطر اهمیت شب قدر، ارزش و عظمت آن، نزول فرشتگان بیشمار آسمانی به زمین و سرنوشت‌سازی این شب الهی ده‌ها روایت در کتاب‌ها و تفسیرهای شیعه و اهل سنت وارد شده است. در بیان پیامبر گرامی اسلا‌م (صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم می‌خوانیم: من قام لیله القدر ایمانا و احتسابا، غفر له ما تقدم من ذنبه هر کس در شب قدر از روی ایمان و اخلا‌ص، به قیام و عبادت ایستد، گناهان گذشته او، بخشیده و آمرزیده می‌شود.

کدام شب است؟

شب قدری که قرآن کریم، آن را بهتر از هزار ماه معرفی می‌کند، حدود ۱۰۰ حدیث، در کتاب‌ها و تفسیرهای شیعه و اهل سنت، درباره عظمت آن وارد شده، چه شبی می‌باشد؟

مجموع مطالبی که از قرآن کریم و احادیث شیعه و اهل سنت، در مورد تعیین شب قدر به دست می‌آید را در موارد زیر می‌توان خلا‌صه نمود: ادامه مطالعه …

اولین روزی که وارد خوابگاه شدم، احساس خوبی نداشتم. اون سال شروع سال تحصیلی با شروع ماه رمضان یکی شده بود و من برای اولین بار کنار خانواده ام نبودم. یک روز قبل از شروع کلاسها وارد خوابگاه شدم. اون یک روز مثل هزار سال برام گذشت. همش به این موضوع فکر میکردم که من چطور باید اینجا زندگی کنم؟! فاصله ی دانشگاه تا خونه چیزی حدود ۹۰۰ کیلومتر بود ولی به اولین تعطیلی که میخوردم بلافاصله میرفتم راه آهن و برمیگشتم خونه!! شاید باورتون نشه ولی در طی ماه رمضان دو بار برگشتم خونه و این فقط من نبودم بقیه ی همکلاسی ها هم همینجور بودن… .

اسم این غذا ماکارونی با سالا شیرازی هست! برای دوستانی که موفق به دیدن وچشیدن غذای سلف نشدن!

سال اول به این صورت گذشت و هر روز یه فکر جدید به سرم میزد. گاهی با خودم میگفتم انصراف بدم و دوباره واسه کنکور بخونم ولی از اونجایی که دانشگاه دولتی میرفتم و در صورت انصراف دادن از کنکور محروم میشدم، پشیمون میشدم. یه مدت هم منتظر تکمیل ظرفیت دانشگاه آزاد بودم ولی اون سال آزاد هم تکمیل ظرفیت نداد. خلاصه اینکه بالاخره با شروع سال دوم تصمیم گرفتم همین رشته رو ادامه بدم و در عوض درسم رو زودتر تموم کنم!
سال دوم هم به خاطر برکت وجود هم اتاقی های رنگارنگ و زیادی که داشتم واقعا سخت گذشت. بدی اتاق با تعداد زیاد هم اتاقی اینه که بچه ها دچار فتنه ی بزرگی بنام گروه بندی میشن که در این بین دانشجوهای بیطرف بیشترین ضربه رو میخورند. خلاصه یادمه سال دوم تا جایی که امکان داشت دانشگاه میموندم و فقط برای خواب برمیگشتم خوابگاه.

گاهی دلم برای فریزر خوابگاهمون میسوخت !

سال دوم هم به این صورت گذشت و سال سوم تصمیم گرفتم با دو تا از همکلاسی هام هم اتاقی بشم. میتونم بگم دوسال آخر نه تنها بهترین روزای زندگی من تو خوابگاه بود، بلکه از اون روزا میتونم به عنوان بهترین روزای زندگیم هم یاد کنم. بر عکس اونچه که همه میگفتن زندگی با همکلاسی سخته و غیر ممکنه، ولی به نظر من زندگی با همکلاسی و هم رشته ای واقعا عالیه!
توی اتاق سه نفر بودیم، با هم میرفتیم دانشگاه، با هم امتحان میدادیم، با هم درس میخوندیم، با هم غذا درست میکردیم و اوقات فراغتمون رو هم با هم بودیم. خلاصه اینکه حتی فکر اینکه یه روزی از هم جدا بشیم رو هم نمیکردیم. ولی بالاخره با تموم شدن درس و دانشگاه، دوران خوش دانشجویی و خوابگاه هم تموم شد و رفت. اون موقع حتی تصور چند روز بیکاری برامون غیر ممکن بود. ولی الان تصور اینکه یه کار خوب پیدا کنیم برامون غیر ممکن شده!!!

توصیه ی صاحب قبلی تخت برای اینکه بیشتر درس بخونم تا بعدا پشیمون نشم !

این فقط مشکل من نیست. بین هم دوره ای هام به جز یکی از همکلاسی ها که برای ادامه ی تحصیلاتش رفت خارج از کشور، بقیه مون در وضع مشابهی هستیم. نا گفته نماند وقتی وارد دانشگاه شدیم برامون جشن ورودی های ۸۵ گرفتن و تو اون جشن ضمن تبریک به ما برای قبولی تو دانشگاه و معارفه ی مسولین دانشگاه، خاطر نشان کردند که : (( به هیچ وجه به خاطر کار درس نخونید، شما اومدید درس بخونید فقط و فقط برای افزایش معلوماتتون)). اینجاست که آرزو میکنم کاش کودکیاری یا آشپزی یا هر چیز دیگه ای خونده بودم به جز شیلات!!!!

منظره ی دیدنی غروب از پنجره ی اتاقمون

در هر صورت زندگی خوابگاه شاید بهترین تجربه واسه من بود تا اطرافیانم رو بهتر بشناسم. با در نظر گرفتن اینکه فقط برای افزایش سطح سواد و توقع نداشتن برای گرفتن کار و استخدام درس خوندم!!!!! ، دوران دانشجویی تنها ارمغانش برام دوستای خوبی بود که از شهر های مختلف پیدا کردم و اوقات خوشی که باهاشون سپری شد…

دوستی

دوست مثل درشکه در روز بارانی کمیاب است ... ( ولتر )

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال .

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد وهرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می کند وتا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد .

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد،
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.

عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرودو فهمیدن و اندیشیدن را از زمین میکند
و با خود به قله ی بلند اشراق میبرد.

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،
 دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،بی انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شدن است، دوست داشتن در دریا شنا کردن.
عشق بینایی را میگیرد،دوست داشتن بینایی میدهد.

عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.

عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.

ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد.

عشق تملک معشوق است، دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد ومیخواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند.

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ; که از جنس این عالم نیست.

 

 

۱۳ خط برای زندگی

  1. دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که هنگام با تو بودن پیدا میکنم
  2. هیچ کس لیاقت اشکهای تورا ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود
  3. اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجود دوست ندارد
  4. دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ، ولی قلب تورا لمس کند
  5. بدترین شکل دلتنگی برای آن کسی است که در کنار او باشی و بدانی هرگز به او نخواهی رسید
  6. هرگز لبخند را ترک نکن ، حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود
  7. تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی . ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی
  8. هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران
  9. شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکر گزار باشی
  10. به چیزی که گذشت غم مخور . به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن
  11. همیشه افرادی هستند که تو را می ازارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تورا آزرده دوبار اعتماد نکنی
  12. خودرا به فردی بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خودرا میشناسی ، قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تورا بشناسد
  13. زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق میوفتد که انتظارش را نداری

بچه که بودم آرزو داشتم فضانورد بشم، ستاره ها رو خیلی دوست داشتم و کتاب های ستاره شناسی هم میخوندم.وقتی بزرگتر شدم فهمیدم فضانورد شدن یه آرزوی محاله و تازه ستاره ها اونقدر هم جذاب نیستن… .

حدودا سیزده ساله بودم که آرزوم رو به خبرنگار شدن تغییر دادم، خب به نظرم خبرنگار شدن خیلی هیجان انگیز بود، میتونم بگم اون موقع به خیلی جاها سر زدم و خیلی راجع بهش تحقیق کردم ولی نمیدونم چرا الان خبرنگار نیستم… .

وقتی وارد دبیرستان شدم عاشق سینما شدم، مجله های سینمایی و انجمن سینماگران جوان و … خلاصه مطمئن بودم که کارگردان بزرگی میشم ولی نتونسنستم خانواده ام رو متقاعد کنم که به هنرستان هنر برم، بنابراین تصمیم گرفتم ریاضی بخونم… .

من واقعا ریاضی رو دوست دارم، خوندن ریاضی برام خیلی شیرینه و هنوزم که هنوزه وقتی کتابای مربوط به ریاضی رو میخونم، زمان رو فراموش میکنم… .

وقتی رفتم برای ثبت نام، مدیر که همکار مادرم بود، پیشنهاد کرد : (( چون ریاضی دخترت خوبه اونو بنویس تجربی، اینجوری میتونه رتبه ی خوبی تو کنکور بیاره.)) . خلاصه اینجوری شد که آرزوی ریاضیدان شدن هم از سرم پرید.

رسیدیم پشت کنکور، تو این مرحله از زندگیم تمام کاخ آرزوهام رو سرم خراب شد و تنها کاری که میکردم این بود که از این کلاس به اون کلاس برم و حتی جمعه هم کلاس داشتم، آخر شب هم اونقدر خسته بودم که حوصله ی آرزو کردن نداشتم.

سال اول نتونستم رشته ی خوبی قبول بشم . از مهر ماه ۸۴ شروع کردم به خوندن واسه کنکور ۸۵ ، چون دیگه مدرسه نمیرفتم وقتم خیلی آزاد بود و برخلاف سال قبل ۲ تا کلاس بیشتر نرفتم… .

حالا سرم خلوت تر شده بود ولی باز هم نمیتونستم آرزو کنم، خلاصه از اونجایی که ریاضی و فیزیک رو دوست داشتم، روزانه تمام وقتم رو به این دو تا درس اختصاص دادم، نتیجه اینکه با ۷۰% ریاضی و ۸۰% فیزیک و ۴% زیست رتبه ی ۶۰۰۰ آوردم و مهندسی شیلات قبول شدم. یادمه وقتی واسه انتخاب رشته پیش استادم رفتم گفت : (( اگه زیستت رو فقط ۴۰ درصد زده بودی، رتبه ات ۳ رقمی میشد.)) خب ولی برای من مهم نبود، حتی الان هم پشیمون نیستم.

وقتی رفتم دانشگاه فهمیدم رشته ها با هم فرقی نمیکنن و فقط دانشکده ها متمایز هستند. خلاصه حتی تو دانشگاه هم با اینکه دیگه اونقدر ها سرم شلوغ نبود نمیتونستم واسه آینده ام آرزویی بکنم… .

من مهندس شیلات شدم ولی در حال حاضر بیکارم، البته رفتم بنگاه کاریابی واسه پیدا کردن کار و اونا بهم گفتن : (( با این مدرکت هیچ کار مناسبی برات نداریم، اگه کامپیوتر بلدی و زبان میتونی منشی خوبی بشی.))

گفتن این حرف ها از زبون بقیه خیلی راحته ولی وقتی حتی ۱ دقیقه خودشون رو جای کسی بذارن که ۳ سال و اندی فاصله ی ۱۰۰۰ کیلومتری دانشگاه تا خونه رو رفته و اومده حداقل کمی با احترام صحبت میکنن… .

با خودم فکر کردم من هنوز هم میتونم کاری رو انجام بدم که دوست دارم، اینجا بود که یاد یه دوست قدیمی افتادم، دوستی که از بچگی همراهم بود و همیشه تو تنهایی هام باعث دلگرمی ام میشد، اون نمیتونه حرف بزنه ولی حرف های من رو خوب میفهمه… .

اون هم مث من بزرگ شد و پیشرفت کرد، حالا که فکر میکنم میبینم همیشه جعبه ی نقاشی ام همراهم بوده، من واقعا نقاشی کردن رو دوست دارم، شاید باید یه نقاش بشم… .

یاد یه دوست قدیمی افتادم، دوستی که از بچگی همراهم بود ... جعبه نقاشیم ... شاید باید یه نقاش بشم. (طراح : سمیرا)

اولین کسی که تو این کره ی خاکی شناختم مادرم بود.

اولین کسی که تو این کره ی خاکی شناختم مادرم بود. اولین چیزی که در موردش کنجکاو بودم، سکه های فلزی بودن. اولین کسی که بعنوان دوستم شناختم، دختری به اسم الهه بود. اولین باری که حس انتظار رو شناختم، منتظر پدرم بودم. اولین باری که دلتنگ شدم، دوساله بودم، وقتی بود که به مدت یک هفته بدلیل مسافرت پدر و مادرم، اونها رو ندیدم. اولین حیوونی که تو دستام گرفتم، یک جوجه ی زرد کوچیک بود. اولین عروسکی که داشتم یه عروسک صورتی پارچه ای بود. اولین هدیه ای که گرفتم یه عروسک آوازخون بود. اولین باری که احساس کردم بزرگ شدم، سه ساله بودم اون موقع تازه خواهرم به دنیا اومده بود. اولین چیزی که یاد گرفتم بنویسم الفبای انگلیسی بود …

اولین چیزی که یاد گرفتم بنویسم الفبای انگلیسی بود.

خب من امروز راجع اولین های زندگی ام فکر کردم، نمیدونم چرا به این فکر افتادم ولی خوشحالم چون بعد از مدت ها سمیرای دوساله رو دیدم که خیلی دلم براش تنگ شده بود… دیدمش که با نگاه کنجکاو دنبال کشفیات جدیده و همه چیز براش جالبه، سکه های فلزی نو، عروسک پارچه ای صورتی و … . این حس خوبیه به شما هم پیشنهاد میکنم که به یاد بیارید. اینجوری به فاصله ی طولانی که طی کردیم تا به اینجا رسیدیم پی میبریم و برای ادامه ی راه میتونیم بهتر برنامه ریزی کنیم.

خوشحالم چون بعد از مدت ها سمیرای دوساله رو دیدم که خیلی دلم براش تنگ شده بود...

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد! روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه! هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه بر گشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیر مرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت! پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیر مرد کودن! چند روز بعد نیرو های دولتی برای سرباز گیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سر زمینی دور دست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد. همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیر مرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت:از کجا میدانید که…؟

The strength of a man
قدرت و صلابت یک مرد

The strength of a man isn’t seen in the width of his shoulders
It is seen in the width of his arms that encircle you

قدرت و صلابت یه مرد در پهن بودن شونه هاش نیست
بلکه در این هست که چقدر میتونی به اون تکیه کنی و اون میتونه تو رو حمایت کنه

The strength of a man isn’t in the deep tone of his voice
It is in the gentle words he whispers

قدرت و صلابت یه مرد این نیست که چقدر بتونه صداش رو بلند کنه
بلکه در اینه که چه جملات ملایمی رو میتونه تو گوشات زمزمه کنه

The strength of a man isn’t how many buddies he has
It is how good a buddy he is with his kids

قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چند تا رفیق داره
بلکه در این هست که چقدر با فرزندان خودش رفیق هست

The strength of a man isn’t in how respected he is at work
It is in how respected he is at home

قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چه قدر در محیط کار قابل احترام هست
بلکه در این هست که چقدر در منزل مورد احترام هست

The strength of a man isn’t in how hard he hits
It is in how tender he touches

قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چقدر دست بزن داره
بلکه به این هست که چه دست نوازشگری میتونه داشته باشه

The strength of a man isn’t how many women he’s Loved by
It is in can he be true to one woman

قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چند تا زن عاشقشن
بلکه به این هست تنها عشق واقعی یه زن باشه

The strength of a man isn’t in the weight he can lift
It is in the burdens he can understand and overcome

قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چه وزنه سنگینی رو میتونه بلند کنه
بلکه بستگی به مسائل و مشکلاتی داره که از پس حل اونا بر بیاد

Beauty of a Woman
زیبایی یک زن

The beauty of a woman Is not in the clothes she wears… The figure she carries
Or the way she combs her hair

زیبایی یه زن به لباسهایی که پوشیده… ژستی که گرفته
و یا مدل مویی که واسه خودش ساخته نیست

The beauty of a woman must be seen from her eyes
Because that is the doorway to her heart, The place where love resides

زیبایی یه زن باید از چشماش دیده بشه
به خاطر این که چشماش دروازه ی قلبش هستند، جایی که منزلگه عشق میتونه باشه

The beauty of a woman Is not in a facial mole
But true beauty in a woman is reflected in her soul

زیبایی یه زن به خط و خال صورتش نیست
بلکه زیبایی واقعی یه زن انعکاس در روحش داره

It is the caring that she lovingly gives
The passion that she shows
The beauty of a woman
With passing years-only grows

محبت و توجهی که عاشقانه ابراز میکنه
هیجانی که در زمان دیدار از خودش بروز میده
زیبایی یک زن هست
چیزی که با گذشت سالیان متمادی افزایش پیدا میکنه