اولین کسی که تو این کره ی خاکی شناختم مادرم بود.

اولین کسی که تو این کره ی خاکی شناختم مادرم بود. اولین چیزی که در موردش کنجکاو بودم، سکه های فلزی بودن. اولین کسی که بعنوان دوستم شناختم، دختری به اسم الهه بود. اولین باری که حس انتظار رو شناختم، منتظر پدرم بودم. اولین باری که دلتنگ شدم، دوساله بودم، وقتی بود که به مدت یک هفته بدلیل مسافرت پدر و مادرم، اونها رو ندیدم. اولین حیوونی که تو دستام گرفتم، یک جوجه ی زرد کوچیک بود. اولین عروسکی که داشتم یه عروسک صورتی پارچه ای بود. اولین هدیه ای که گرفتم یه عروسک آوازخون بود. اولین باری که احساس کردم بزرگ شدم، سه ساله بودم اون موقع تازه خواهرم به دنیا اومده بود. اولین چیزی که یاد گرفتم بنویسم الفبای انگلیسی بود …

اولین چیزی که یاد گرفتم بنویسم الفبای انگلیسی بود.

خب من امروز راجع اولین های زندگی ام فکر کردم، نمیدونم چرا به این فکر افتادم ولی خوشحالم چون بعد از مدت ها سمیرای دوساله رو دیدم که خیلی دلم براش تنگ شده بود… دیدمش که با نگاه کنجکاو دنبال کشفیات جدیده و همه چیز براش جالبه، سکه های فلزی نو، عروسک پارچه ای صورتی و … . این حس خوبیه به شما هم پیشنهاد میکنم که به یاد بیارید. اینجوری به فاصله ی طولانی که طی کردیم تا به اینجا رسیدیم پی میبریم و برای ادامه ی راه میتونیم بهتر برنامه ریزی کنیم.

خوشحالم چون بعد از مدت ها سمیرای دوساله رو دیدم که خیلی دلم براش تنگ شده بود...